تبليغاتX
همیشه آغاز راه دشوار است
همیشه آغاز راه دشوار است

××××فکر خوب معمار و آفریننده است.×××× دیل کارنگی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

http://tandis-eshgh.persiangig.com/image/2zsqws4.jpg

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی

بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

نمیدونم چرا نمیتونم به وبلاگ دوستان نظر بدم ٬ میگه :

امکان درج متن تبلیغاتی وجود ندارد


نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

می وزد نسیم پاییز به سوی قلبم ، میرسد پایان انتظار، ای باران عشق دوباره ببار…
پاییز و حال هوایش دیوانه میکند مرا ،به من احساسی تازه بده ای خدا
احساسی که با آن بتوانم آنچنان از پاییز بنویسم تا همه با خواندنش مثل من شوند
مثل من دیوانه پاییز و همیشه چشم انتظار…
چشم انتظار آمدنش ، بی قرار از راه رسیدنش
حال و هوای من در این روزهای پاییزی ، حالا وقت شکفتن غنچه های قلب من است
حالا وقت سبز شدن رویاهای عاشقانه من است
بهار من پاییز است ، لحظه طراوت و تازگی دنیای من همین پاییز است
پاییز آمد و دلم بیشتر از همیشه عاشقش شد ، به عشق آمدنش چه انتظارها کشیدم ، نشستم در زیر باران زمستان ، دیدم بهار عاشقان ، بیقرار بودم در گرمای تابستان تا دوباره آمد فصل برگ ریزان…
برگهای طلایی میریزد از درختان و این آغازیست برای سرسبزی درختان و این آغاز تولدیست از حالا تا پایان زمستان…
طلوع میکنم با افتخار در میان این برگ ریزان ، تو نمیفهمی حال مرا در میان برگهای زرد درختان
تو نمیفهمی اینک غرق چه رویایی ام ، تا پاییزی نباشی نمیفهمی اینک چه حالی ام…
میوزد نسیم پاییز به سوی قلبم ….

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن

به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان که بعد از رفتن  همدم

گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |


کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

روز كودك مبارك

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

  عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    همان یک لحظه ی اول ،

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم ،

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

    بر لبِ ، پیمانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی  رنگین ،

    زمین و آسمان را

    واژگون ، مستانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    نه طاعت می پذیرفتم ،

    نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،

    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

    سبحه ی ، صد دانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

     تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه می کردم  .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

     اگر من جای او بودم .

    که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،

    به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

     در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

    وگرنه من به جای او چو بودم ،

    یک نفس کی عادلانه سازشی ،

    با جاهل و فرزانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد !

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

خاطراتــــــ ـــ ـ کودکیـم را ورق می زنــــ ـــ ـم

و یک به یک ، عکسها را با نگاهــــ ــ ـم می نوشم

عکسهـای دوران کودکیــــــ ــــ ـم طعـــــم خوبـی دارنــد ....

=============================================

من نوشت : خیلی دلم تنگ شده برا خیلی چیزا

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام   

از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند      

از آن نگاه رذل طمع دار خسته ام
اشعار من محفل بحران کوچه نیست   

زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتابها    

از دیدن حضور علفزار خسته ام
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد   

از وا‍ژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب   

از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظیر  

از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست     

از دست های بی حس و بی کار خسته ام
از راز دکمه های مسلط به عصر خون     

از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب   

از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام     

از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم  

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

طاقت بیار، طاقت بیار، تو این روزای انتظار

طاقت بیار، طاقت بیار، تو سردی شبای تار

طاقت بیار و قلبتو به دست تنهایی نده

فانوس چشماتو ببخش به این شبای غم زده

روزای خوبو جا نذار تو سختیای روزگار

به خاطر منم شده، طاقت بیار، طاقت بیار

زمزمه رسیدنه، پشت سکوت جاده ها

چند تا قدم مونده فقط، به خاطر خدا بیا

خسته ای! کوله بارتو رو شونه های من بذار

راه زیادی اومدیم، طاقت بیار، طاقت بیار

نگو شکستی، نگو بریدی، منم مثل تو دلم گرفته

باید بمونی، طاقت بیاری، تو روزگاری که غم گرفته

منبع:http://iemt.blogfa.com

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

زیر این طاق کبود، یکی بود، یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم

یه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو  دید

با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت 

تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید

آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

روز میلاد توست و تو روشنی به ما هدیه می‏دهی
و ما با دستانی پر از روشنی، از این حُسن بازمی‏گردیم؛
با دل‏هایی که در حوضچه چشمانمان با آب دیده تطهیر شده است.
روز میلاد تو هر روز در ما تکرار می‏شود،
ای تکرار روشنی در روح و روان ما!

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

2hiu8nlb662sbhfx8dm2.jpg

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1390ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |

من آن ابرم كه مي خواهد ببارد

دل تنگم هواي گريه دارد

دل تنگم غريب اين در و دشت

نمي داند كجا سر مي گذارد

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 

 درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز /گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز /بی توامشب گریه هم با من غریبی میكند /دیده درراهندچشمانم كه بازآیی هنوز .....

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

ابتدا روی لینک زیر کلیک کنین.

بعد دکمه استارت رو بزنین.

بعد از یک آماده باش ۳ – ۲ – ۱ بایستی جای اعداد رو

که چند لحظه نمایشداده می شه به خاطر بسپارین

و روی جای اون ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنین!

بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس

العمل و درستی اون محاسبه و نمایش داده می شه

لینک  در ادامه مطلب

Click Here !

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

زیباترین چشمان سال متعلق به کسی نیست جز دیکتاتور قذافی
 Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |



کاغذ توالت

کاغذ توالت

کاغذ توالت

کاغذ توالت

کاغذ توالت

کاغذ توالت

کاغذ توالت
نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط جوان ایرانی| |

مگسی را کشتم
 
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی
نوشته شده در جمعه 25 شهریور1390ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

من به تنگ آمده‌ام از همه چیز....

بگذارید هواری بزنم ...جملات زیبا گیله مرد

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی

کن!

تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم

نریزد ...

 جملات زیبا گیله مرد

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

گاهی گذشت میكنم... گاهی گذر... وكاش بدانی فرق این دو را .. "

 

 

بزرگی روحت را میان دستانت پنهان کن ،که بزرگ بودن میان مردم کوچک سخت است . "

 

 اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم پلک های من...!

 

وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي لنگ مي زني! وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فكر كني. عاشق مي شوي!!!

 

آن روزها نگاهت نوازشت حتى بوسه هايت سيرم نميكرد...اين روزها یادم دادب كم توقع باشم به شنيدن صدايت يا ديدنت از دور دلخوش ميكنم "

 

 زیباترین مکان برای حضور، بودن در افکار کسی ست "

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

بــه چــشمــان مــهربــان تــو مینــویسم

حـکــایت بــی انــتهــای عــشــق را

تــا بــدانی کـه محبــت وعـشــق را

در چشمــان تــو آمـوختــم

و بــا تــو آغـاز کـردم

بـه پـاکی چـشمـانت قـسم کـه تـا ابــد دوسـتت دارم...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط جوان ایرانی| |


آخرين مطالب
»
»
» ..
» خدایا....
» نمیتونم نظر بدم!!!
» این دنیا ،بدون پاییز زیبا نیست…
»
» روز کودک مبااااااااااااااااااااااااااارک
» عجب صبری خدا دارد !
» ...

Design By : RoozGozar.com